قاصدک تنها
اگر عشق نباشد, تنهایی نیست. تنهایی آرزو است, سعادت و آرامش است.
نمیدونم چی شده!!! سردرگمم و گنگ ...... یه لحظه دلم می خواد گریه کنم ولی چند لحظه بعد احساس می کنم خیلی خوبم و دیگه بهتر از این نمیشه و دوست دارم از خوشحالی فریاد بکشم.... الان درونم یه چیزی میگذره چند دقیقه بعد یه چیز دیگه.... احساس می کنم یادم رفته خوشبختی چیه .....؟؟؟؟ یعنی می دونم چیه اما می ترسم کاری کنم که هیچوقت نتونم رنگ خوشبختی رو ببینم.... می ترسم !!! از محکم نبودن , از اینکه فکرم درسته یا نه , از اینکه آخرش خوبه یا نه , از اینکه.................. پ.ن. فکر کنم گیجتون کردم. عیب نداره , امیدوارم اگه زندگیم عوض شد یعنی اگه به جای من شدیم ما , همه چیز درست بشه .......... برام دعا کنید............... با پای پیاده ، کمی آنطرف تر ، به سوی حقیقت ، با کوله باری از عشق ویادی از دوستی ودوست داشتن با هزاران آرزو وبا شوق و شور، سالهایی از زندگی را پشت سر گذاشتم. روزهایی با عشق ، دقایقی به یادماندنی، ثانیه هایی با تنفر در پی هم آمدند ورفتند . گاهی هم آمدند و نرفتند. در این روز میخواهم ثانیه های تنفرآمیز زندگی در گذشته را درباغچه ی دلم خاک کنم و روزهای پرازعشق و محبت را درگزشه دیگری از باغچه دلم بکارم واز آنها مواظبت کنم تا روزبه روز بیشتر و بیشتر شوند تا به ماه وسال و . . . برسند. پ . ن . 1. برگ دیگری از دفترزندگی عمر ورق خورد و امروز سطر اول صفحه بعد سیاه شد و کاش این سیاهی و سیاهی های سطرهای دیگر از بدی وگناه نباشد بلکه همه ی خطوط نوری داشته باشند و این نور از عظمت ایمان و عشق به خدا باشد. 2. امسال ، سال جدیدی ازسالهای زندگی را با عشق به امام حسین (علیه السلام) آغاز میکنم. روی برگ درخت احساسمو نوشتم، باد برگ رو از درخت جدا کرد و با خودش برد، باد از کجا اومد ؟ برگ احساسات منو کجا برد ؟ اصلا چرا برد ؟ یعنی احساسم رفت ؟ رفت و تموم شد ؟ برگ سبز درخت ، زرد شد ، خشک شد و بالاخره افتاد روی زمین این برگ احساس داشت ، یه احساس قشنگ اما افتاد و بی احساس شد برگ هم در لحظه ای چشم به هم زدن بی احساس شد پس تموم دنیا به همین آسونی بی احساس میشه؟ یه دنیای سردرگم پر از احساس یا شاید خالی از احساس . . . این دنیا پایانی هم داره ؟ پ. ن. اصلا مسئله اینجاست : مگه میشه دنیا بدون احساس باشه ؟ تا وقتی که یک لیوان وجود نداره خطر افتادن و شکستن اون لیوان هم وجود نداره ، حالا اگر اون لیوان باشه ولی روی بلندی نباشه فقط خطر افتادن داره و نمیشکنه ، اما با قراردادن اون لیوان روی یه جای بلند ممکنه که هم بیفته هم بشکنه که در صورت شکستن می تونه فقط یه جای خیلی کوچیکی از بدن زخم بشه ، تا وقتی اون لیوان خالی باشه خطرریختن مواد درونش وجود نداره ، حالا اگه لیوان پر باشه ولی پر از آب ،باز یک خطر کمی وجود داره اما اگر پر از آب جوش باشه شاید با ریختنش فقط یه جای کوچیک از بدن رو بسوزونه و یک خطر به خطرهای قبلی هم اضافه می شود . حال در صورتی که این لیوان پر از بنزین باشه و لیوان از جای بلندی بیفته و بشکنه و بنزین هم از درونش بریزه بیرون با یه جرقه کوچیک تمام خونه آتیش می گیره که شاید فقط تمام بدن بسوزه ، شاید هم با همین اتفاق ساده زندگی تمام بشه و همه چیز به آسانی از دست بره . همه چیز از یک لیوان معمولی آغاز شد ، لیوانی که در ابتدا هیچ خطری نداشت ولی بعد به راحتی باعث یه اتفاق برگشت ناپذیر شد. در حقیقت همه مشکلات ما از اشتباهات خودمون مثلا با یه ضربه کوچیک به یک لیوان شروع میشه که اگر اون ضربه کوچیک زده نشه زندگی ادامه داره ... پ.ن. پس می توان از مشکلات جلوگیری کرد ، فقط با کمی دقت ... راهی طولانی، پرپیچ و خم، عجیب ولی بسیار پرخاطره و دوست داشتنی بود. امیدوارم راه زندگیمون به این زودی تموم نشه تابتونیم حداکثر استفاده سودمند را از زندگی خود ببریم . توی این راه هرچیزی رو که از دست میدادم، از هر کسی که ناراحت میشدم و یا با هرکسی قهر می کردم ولی باز هم یه نفر بود که همیشه و همه جا بهش فکر می کردم و با امید به اون تونستم سختیهای این راه رو تحمل کنم ، با امید به کسی که شب وروزمان را ، در حقیقت هر صدم ثانیه از زندگیمان را با یاری و محبت او می گذرانیم . توی این مدت زندگی با همیشه تفاوت داشت طوری که هر بار خواستم بنویسم انگار قلم روی کاغذ حرکت نمی کرد و حتی نقطه ای را بر کاغذ به جا نمیگذاشت. اما امروز قلمم جان تازه ای گرفته و به یاد روزهای تلخ و شیرین پشت سر گذاشته و به امید دقیقه ها و ثانیه های پیش رو جای پای خود را بر روی کاغذ می گذارد تا دوباره نوشتن را وهمیشه بودن را بار دیگر تجربه کند . به امید آنکه قلم هیچکس از حرکت نایستد و به زندگی پر از نور و حرارت آدمی پشت نکند . امیدوارم ... برای یک لحظه انگار همه چیز رو از دست دادم. فقط امیدوارم اون هیچ وقت هیچ چیز رو از دست نده و همیشه حالش خوب باشه ، خوب خوب . . . همین . . . پ.ن. امسال یه جورایی کنکوری ام . قصد نداشتم نوشتن رو به خاطر کنکور تعطیل کنم ولی مجبورم به خاطر مسئله ای که پیش اومده یه مدت ننویسم . از همه می خوام برای آوردن بهترین نتیجه در کنکور برایم دعا کنند . . .
مست تو ام، از باده و جام آزادم مرغ تو ام، از دانــه و دام آزادم مقصود من از کعبه و بتخانه تویی ورنه من از این هر دو مقام آزادم
خدا در همین نزدیکی است ، نزدیک همه . اما هیچکدام خدا را در کنار خود حس نمی کنیم و او را به گونه ای می بینیم که انگار همیشه در آسمانهاست . در زمین سردرگم هستیم و گویی فقط در آسمانها دنبال خدا می گردیم . اما در سرزمین وحی زمین تا آسمان با هم فاصله ای ندارد . آنجا می توان خدا را از نزدیک حس کرد و بویش را استشمام کرد . آری ، من می خواهم به این سرزمین قدم بگذارم تا خدا را با صدای بلند فریاد بزنم ، فریاد بزنم و بدون هیچ انتظاری بگویم خدایــــــــا دوستت دارم . پ. ن. ١. بالاخره انتظار به سر آمد ، روزها و شبهایی که به شوق حرم پیامبر و خانه خدا به سر برده بودم ، به پایان می رسد و اینک ، توفیق زیارت همچون کبوتران حرم ، دور و برم پر می زند . چه خوش باشد که بعد از انتظاری به امــــیدی رسـد ، امـــیدواری ٢. حال از همه می خواهم تا هیچ ناراحتی از من در دلش نباشد و مرا حلال کند تا صدایم به خدای مهربان برسد.
جایی هست که روح جانی تازه می گیرد و عشق آشکار می شود ، آنجا کجاست؟ از کنار خانه تا آنجا قدم ها راه است ، راهی را که نشانت می دهم در پیش بگیر ، از جاده سرسبز ولی لغزنده و خاکی بگذر ، در بین بوته ها راه برو و بوی آنها را استشمام کن ، آرام آرام می توانی بو ی نم بارانی را که چند روز پیش باریده و صدای مرغ و خروس ها را که بچه ها در حال بازی کردن با آنها هستند بشنوی، آری در حال نزدیک شدن و رسیدن به جایگاه پرورش روح هستی جایی که از صفا و صمیمیت مردمانش گرفته تا مهر و محبت در و دیوار خانه هایش هر چقدر بگویم کم است و کم است و کم . . . آری ، روستا بهترین سرزمین برای عشــــقه ، عشـ . . . . ــق . پ . ن . ١. می خواهم از همین راه دور عشق را از روستا دعوت کنم و آن را ببویم تا بار دیگر عشقت برایم زتده شود ، موافقی ؟ ؟ ؟ ٢. راستی تو چی فکر می کنی ؟ فکر می کنی کجا باید روح را پرورش داد ، کجا باید دنبال عشق رفت ؟ ! ( مخاطب این سؤال : همه ) گوشه گوشه این دل ، دلتنگ خنده های زیبای توست بخند ، که این دل طوفانی هوس باریدن دارد پ. ن. می خواستم دو سالگی وبلاگم رو با خنده هات جشن بگیرم اما حالا با اشکهای مثل مرواریدت وبلاگم رو تا بی نهایت پر از عشق کردی .
دیروز وقتی پنجره را باز کردم، ناگهان قاصدکی زیبا اما تنها از گوشه پنجره آمد و روی دست من نشست ، با خود گفتم یعنی چه خبر شده که قاصدکی به طرف من آمده ؟؟؟ گویی قاصدک حرفهای من را شنیده بود که گفت : مگر نمی دانی که بهار نزدیک است ، فصل آغاز زیبایی ها و دوستی ها !!! کمی تعجب کردم وگفتم : چرا فقط امسال از بهار می گویی؟ گفت : چون فکر می کنم امسال یک سال دیگر برای توست !!! گفتم : چرا اینگونه فکر می کنی ؟ قاصدک ، فقط خندید و رفت . . . پ.ن. 1. حال که همه آمدن بهار را مژده می دهند ، پس چرا ما سکوت کنیم ؟ بیایید به سوی پنجره ها برویم و بگوییم بــهار ، بــــهار ، بـــــــهار ، نزدیک است . 2. دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها ، دوری ها و نزدیکی ها ، قهر ها و آشتی ها ، همه قشنگ هستند اما با آمدن نوروز فقط باید نزدیک شد ، آشتی کرد و دوست داشت " دوستت دارم نه امسال نه سال دیگز برای همیشه . . . " 3. گوشتو بیار جلو ، خوب حالا عـــــیـدت مبـــارک . . .
کودکی را از دور دیدم . بادکنکی در دست دارد ، گویی می خواهد آن را به آسمان بفرستد ، کمی جلو رفتم و در چشمهای معصومش غرق شدم ، آرام از او پرسیدم چرا می خواهی این بادکنک را هوا کنی ، لبخندی زد و گفت : می خواهم به خدا بگویم خدایا به مادرم بگو دلم برایت تنگ شده ، تو که گفتی میری پیش خدا و زود برمی گردی ؟ ناخودآگاه دلم گرفت و گوشه ی چشمانم خیس شد . آری ؛ حال می فهمم که هیچ کودکی بدون دلیل هیچ کاری را انجام نمی دهد و هیچ بادکنکی را به آسمان نمی فرستد . . . . . .
همه چیز از یک خواستن شروع شد. و توانستن، که قرارداد کرده ایم در امتدادش باشد. خواسته ایم که در این تاریکی ، فانوس به دست بگیریم تا بیراهه را "راه" ننامیم و گم نشدن، آرزویمان باشد. ادعایی اگر هست در نام "سمپاد" ، در هوش نیست که فقط خدا خالق اندازه هاست. در علم است که با ادب رنگش می زنیم، در آموزش است، که پرورشمان دهد. ادعایی اگر هست، در نام نیست، در آرمان است. اگر دیروز را با امروز جمع می زنیم برای حیات فردای سمپاد، هدف غرور ما سمپادی ها نیست، غرور ما ایرانی هاست...که دست هایمان، ساختن خشت خشت فرداهایش را آرزو می کنند. خواستن هایمان را پله پله چیده ایم تا گام هایمان، قدم به قدم ، راهیشان باشند. فانوس به دست گرفته ایم. ادعایی اگر هست، در فـــــــردای خورشید است. یاور سمپادی من! ساختن را، به یاد دستانت بیاور... به امید ِ روشنی ِ تا همیشه ی پرتوهای سمپاد. به امید ایــــــــرانی، پر از خورشید...
پ.ن. به بهانه افتتاح نمایشگاهمون ... توضیح: سمپاد = سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان شمع با تمام وجود می سوزد. می سوزد زیرا برای سوختن آفریده شده است و با سوختن به تکامل می رسد. اگر در لحظه ی سوختن شمع چشمانت را باز کنی و با تمام وجود به ذره ذره شدن و از بین رفتن آن نگاه کنی می توانی بفهمی که خودت برای چه هدفی آفریده شده ای . شعله شمع راهی را سیر می کند که سوختن بهانه ای است برای سیر کردن آن راه . پس بهانه ی این قاصدک برای لذت بردن از زندگی چیست ؟ پ.ن. شاید عشق بهانه ای است برای پیمودن زندگی تا با آن بتوان به تکامل رسید. 1. ق. ا.ص. د. ک ................. 2. ش. م. ع ......................... 3. ب. ه. ا. ن. ه .................... 4. ع .ش. ق ....................... شب پنجره آسمون ستاره خواب . . . . شب از پشت پنجره به آسمون نگاه می کردم که ناگهان محو تماشای یک ستاره به خواب رفتم . دریا آرام است ، آرامِ آرام و من هر چه به سمت آن می روم آرامتر و زیباتر می شود ، دیگر از دریای طوفانی خبری نیست ، اما ساحل آن هنوز خراب و نامنظم است ، می خواهم از ابتدا شروع کنم ، می خواهم همه چیز را از نوبسازم ، می خواهم مثل دریا که به آرامش رسیده ساحل هم تمیز و زیبا شود . قلعه ی ماسه ای را که روی ساحل درست کرده بودم با لجبازی های دریا خراب شد اما این بار قلعه را با تمام وجودم محکم می سازم تا سنگ هم نتواند به آن آسیبی وارد کند . آری این دریا دل آشفته من است که به آرامش رسیده و این ساحل زندگی من است که هنوز خرابی هایی دارد که با تمرکز همه چیز درست می شود .
امروز در آسمان مکه شور و غوغایی برپاست ، خورشید امروز رنگی تازه به آسمان بخشیده ، ستارگان شروع به چشمک زدن کرده اند و امروز را جشن گرفته اند . امروز از دل کعبه نوری بیرون می آید که چشم ها طاقت دیدنش را ندارند . کعبه بویی گرفته که از دور و نزدیک می توان بویش را استشمام کرد . خدایا او کیست که که غنی و فقیر ، شاد و غمگین ، مسلمان و شیعه ، همه و همه دوستش دارند ، همه بویش را حس می کنند و همه عاشق او هستند . او کیست که هیچ کس قادر نیست صفتهایش را برشمارد . نمی دانم از بزرگی و عظمت او بگویم یا از مهربانی و محبتش ، نمی دانم بگویم که او سرور و مولای ما بود یا بگویم که پدر عزیز ما بود . زبانم از بیان خوبی هایش قفل شده و من فقط می توانم بگویم « دوستش دارم » و اگر قابل باشم همیشه راهش را ادامه دهم . پ. ن. 1. بــابـا ، اولین کلمه ای که بعد از پا گذاشتن به دنیا بر زبان آوردم ، هم اکنون نیز نامش بر زبانم جاری است و آرزو می کنم تا آخر عمر هم صدایش زنم و او جواب مرا بدهد ، تا هنگامی که چشمانم را ببندم و برای همیشه دنیا را ترک کنم . 2. روز پدر را به همه پدران عالم و پــــدر عزیز و دوست داشتنی خودم تبریک می گویم . باز دلم شور و هوای کودکی به سر دارد . . . کاش می تونستیم هر زمانی که دلتنگ شدیم به زمانی برگردیم که معنای دلتنگی را به خوبی درک نمی کردیم و حتی با یک شکلات ساده سرمان گرم می شد . کاش می تونستیم بازیهای کودکانه را دوباره از سر بگیریم و برای برد و باخت بازی گریه کنیم . کاش دوباره دعواهای بچگی شروع می شد، چون تلخی های اون دعواها به شیرینی کنار هم بودنش می ارزید. کاش همه کاشکی ها بالاخره یک روز به حقیقت می پیوست . . . پ.ن. عاشق بچگی و بازیهاشم و دوست دارم دوباره به اون دوران برگردم. یادم باشد . . . یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست ، یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم ، یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ، یادم باشد از چشمه ، درس خروش بگیرم ، یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته ! یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم . . . یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد ، به اسرار عشق پی برد و زنده شد ! یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست خودش باز می شود ، یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم . . . یادم باشد اولین بار عشق را تو به من آموختی پس عشقت را فراوموش نکنم و یادمان باشد که هیچ وقت یادمان نرود .
آری، دارد می آید. فصلی که منتظرش بودیم در حال آمدن است. دوست دارم زیباییهایش را ببینم و از آن لذت ببرم ، نفسی بکشم تا هوای این فصل را در سینه ام نگهدارم، بین سبزه ها قدم بزنم تا سرسبزی این فصل را بفهمم، گلها و شکوفه هایش را ببویم تا بوی زندگی را بار دیگر احساس کنم، آسمانش را به دقت نظاره کنم که این فصل رؤیایی ترین آسمان را دارد. آری، باز فصل بهار آمده و ما با تمام وجود به استقبال این فصل زیبا می رویم . پ.ن. 1. دیر گاهیست که چشم به راه بهار بوده ایم، تا امروز شاهد گل کردن باغچه دلمان باشیم، زمین و زمان، چون بهشت، پر گل وزیبا و دلرباست. ما نیز بهشتی شویم. 2. حال که در کنار هفت سین مادی نشسته ایم هفت سین دلمان را با سعادت، سخاوت، سلامت، سپاس، سجود، سرور همراه با سرافرازی آغاز کنیم. 3. فرارسیدن سالی نو و بهاری نو را به تمام هموطنان عزیزم مخصوصا کسی را که با دل و جان دوستش دارم تبریک می گویم.



یه سالی مثل امسال، یه فصلی بین فصل ها. یه ماهی نمونه این ماه ، یه روزی مثل امروز ،یه دقیقه ای مثل همین دقیقه و ثانیه ای مثل الان، یه پدر و مادر مهربون بودند و یه انتظار قشنگ توی یکی از خونه های این شهر، یه انتظار برای اومدن یه دختر ، یه دختر که فکر می کردن میشه مثل گل ، یه گل بود اما کم کم تبدیل شد به خار اون گل ، یه خار که عاشق پدر و مادرشه ولی نمیدونه چطوری می تونه براشون بشه گل .
پ.ن.
1. امیدوارم بتونم یه روزی مثل امروز یه قسمت کوچیک کوچیک از هفده سال محبت، نگرانی، بی خوابی و خلاصه تمام زحماتشونو جبران کنم.
2. و بالاخره با تمام وجود فریاد می زنم که ای پدر و مادر عزیزم تا آخر عمر دوستتون دارم.




| Design By : Night Skin |

